مؤلف مجهول

346

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

كرد كه قطب زمان بود . و حضرت شيخ كيمياى كبير « 1 » قطب شيخ ابو القاسم را كه از دور « 2 » ديد تبسم كرد و گفت : اى ابو القاسم جهود بيا ! حضرت خواجه را ازين سخن شيخ « 3 » وقت خوش آمد « 4 » ، و سه چرخ پىدرپى رفت . حضار مجلس تعجب كردند كه عجب مردى كه چنين شيخى او را به صفت جهودى ياد كند ، وى « 5 » در برابر چرخها رود « 6 » . و خواجه را خطور دلهاى ايشان معلوم شد ، خندان شد و گفت « 7 » : اى گولان ! چون خوشحال نشوم كه سالها در مطالعه و دانستن « 8 » اين بودم ، نمىدانستم كه بر قلب كدام پيغامبر بوده باشم ؟ اين مشكل من امروز پيش شيخ بگشاد ، ازين‌جهت خوشحال شدم و چرخ رفتم كه اين بندهء ضعيف بر قلب حضرت موسى عليه السلام بوده است . آن زمان حضار مجلس دانستند كه سبب اين بوده است « 9 » . آنگاه از شيخ رخصت خواست . شيخ گفت : زمانى باش كه از تو سؤالى دارم . جواب ده . خواجه گفت : فرماى ! شيخ گفت « 10 » : چون شد كه آن روز « 11 » در منى عرض مرتبهء « 12 » قطبيت كردند ، قبول نكردى و اين چيزها خواستى ؟ خواجه گفت : آرى ! شرم داشتم كه با وجود تو كه درين منصب بوده باشى ، من درين مقام سعى كنم ، كه كمال ناانصافى است . شيخ را ازين سخن بسى خوش آمد ، و فاتحه ( اى ) در حق او خواند ، آنگاه رخصت داد . خواجه از ملازمت شيخ بيرون رفت و مدت مديد در راه بماند تا به فرخار رسيد . سى و پنج سال ديگر در فرخار بود . و بيست فرزند نرينه داشت و دوازده عاجزه . ازين مجموع دو پسر و سه عاجزهء آن بزرگوار در حيات پدر خود به مرتبهء ولايت رسيده بودند . روزى نشسته بود كه آوازى به گوش حضرت « 13 » خواجه آمد كه : اى ابو القاسم ! بدانكه عمرت به آخر نزديك رسيد ، ديگر ترا به جانب " ماچين " بايد سفر كرد « 14 » كه خاك تو آنجاست . حضرت خواجه همان روز بىتأخير و بلا توقف سفر ماچين اختيار كرد به دوازده تن درويش « 15 » و يك پسر خود كه مولانا فخر الدّين نام داشت ، و در علم ظاهر « 16 » كمال داشت ، و طبع نظم نيز داشت ، و در مناظره و مباحثه بسى قادر بود ، ازين‌جهت او را در زمان طالب علمى « 17 » غوغايى مىگفتند ، و او « 18 » تخلص خود را نيز ازين‌جهت

--> ( 1 ) - الف ، ت : - كبير ( 2 ) - ب : + چون ( 3 ) - ب : + شيخ ( 4 ) - متن تق ، جميع نسخ : خوش شد ( 5 ) - ب ، ت : - وى ( 6 ) - ب : در برابر خوشحالى كند ( 7 ) - ب ، ت : تبسم كرد و گفت ( 8 ) - ب : - و دانستن ( 9 ) - ب : حضار مجلس مسلم داشتند آنگاه ( 10 ) - الف : - شيخ گفت ( 11 ) - ب : + كه ( 12 ) - ب : - مرتبه ( 13 ) - ب ، ت : - حضرت ( 14 ) - ب : بايد رفت كه ( 15 ) - ب : مريد ( 16 ) - ب ، ت : علم ظاهرى ( 17 ) - ب : + ملا فخر الدّين ( 18 ) - ب : - او